قلب من امیرعلی جونقلب من امیرعلی جون، تا این لحظه: 21 سال و 2 ماه و 23 روز سن داره
نفس من مهراسا جوننفس من مهراسا جون، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 26 روز سن داره

ریکا و کیجای من

بابایی متولد ساری و مامانی متولد نیشابور پسری متولد نیشابور و دختری متولد ساری محل زندگی ساری

تولد 10 سالگی پسرم

پسرم عزیزم و قلب زندگی من میلادت مبارک   روز تولدت عزیزم مهمان داشتیم و دایی وحید اومده بودند شمال وتو جشن تولدت بودن پسرم باورم نمیشه به این زودی 10بهار و خزان و دیده باشی دیگه حسابی مرد شدی.....   ...
20 مرداد 1394

آخرین خاطرات سال 1393

                                                            دوستای باباجون که از شیراز اومده بودن خونمون ... ومهراساجون شده بودی یک فرشته کوچولو واسه عمو سعید و این دوروزی کلی خوشحال بودی که عموهای جدیدی پیدا کردی                             &...
15 اسفند 1393

بعداز مدتها..

                                     سلام دوستان خوبم ممنونم که با پیامهاتون منو دخترمو دلداری میدین و نگران دخترنازم هستید. عزیزانم الان یکماهی میشه که دوباره کاردرمانی مهراساجون شروع شده و طبق گفته مربی و دکتر فیزیوتراپش میگه بعداز عمل تغییراتی تو پاش معلوم شده و بقیشم دست خداست اگه قسمتش باشه خوب میشه وماهم تمام تلاشمونو برای سلامتی دخترم انجام میدیم وهمچنان به طب سنتی هم ادامه میدم تا ببینم خدا چی میخواد واین روزها مهراسا شیرینتراز همیشه شده وبا حرف زدن و شیرین زبونیاش مامان غصه دارشو دلدلری ...
5 اسفند 1393

طب قرآنی

                              سلام دوستان خوبم یک خبر جدید دارم من از 28 آبان برای مهراساجون طب سنتی شروع کردم با مشورت استاد جمشید خدادادی اما خیلی سخته چون کل غذاهایی که مهراساجون تا الان میخورد واسش ممنوع شده؛وکلی غذاهای جدید ودمنوشهای بدمزه جاشو گرفته توروخدا بازم برا دختری من دعا کنید تا بتونه باهام همکاری کنه گناهی خودش پا گذاشته روی تمام علاقه هاش وحتی بستنی که عاشقش بودو میگه نه بستنی بده ضلل داله .... استاد خدادادی تمام نسخه هاش برگرفته از قران هست وبه امتحانش می ارزه من خودم خیلی بهش اعتقاد پیدا کردم شمارشو براتو...
5 آذر 1393

عزیزانم

سلام جیگرای مامانی عزیزان منو بابایی دوباره بعداز چند وقت دلم هوای نوشتن کرد خواستم یکم از روزمرگیهاتونو براتون بنویسم فداتون بشم ازوقتی مدرسه ها شروع شد ما کمتر بیرون میریم واکثرا خونه هستیم وبا سرد شدن هوا جمعه هاهم دیگه بیرون نمیریم ومنم بیشتر با کارهای خونه خودمو سرگرم میکنم آخه بابجونم خیلی درگیر کاره وجمعه هام میره سرکار پسر نازم اینروزا حتی فرصت برنامه کودک هم نداری   وباید یکسره به درسهات برسی ومنو مهراساجونم که تو خونه بیشترروزمونو  با تمرینات فیزیوتراپی میگذرونیم وگاهی اوقات هم باهم میریم پیاده روی ویا خرید خلاصه چندروز قبل عمه جون اومده بود ساری وما ازین یکنواختی درومدیم وشماد...
23 آبان 1393