حاج غلامعلی سرمزاری
سالگرد بابا علی پدری دلسوز وهمسری مهربان پدرم رفتنت برایمان آغاز ویرانیست ولی داغ نبودنت همچنان برایمان زنده مانده بارفتنت همه ی ما تنها شدیم... امیرعلی جون ومهراسای من بابا علی یعنی پدر بزرگی که شما دوتا ندیدینش 2 آبان سال 1380 تو سن 53 سالگی هممونو تنها گذاشت بابا بزرگی که عاشق نوه هاش بود اما قسمت نبود باشه وشماهارو ببینه ... وامسال هم به کمک شمادوتا و بابایی بازهم بیرون واسش خیرات دادیم وبقول بابایی اگه ما واسه رفتگانمون خیرات بدیم شمادوتا وروجک هم بعداز نبود ما بیادمون هستین. ...
نویسنده :
مامانی وروجکها
12:18
روز کودک سال 93
عزیزانم روز کودک و بهتون تبریک میگم امیرعلی جان مهراسای من دوباره یکسال دیگه ویک ...
نویسنده :
مامانی وروجکها
20:1
تولد باباجون
شروع مدارس مهر 93
بلاخره مهر رسید وتابستان امسال هم گذشت امیرعلی جونم یکسال بزگتر شد وامسال میره کلاس چهارم روز اول مدرسه پسرمو از زیر آینه قرآن رد کردیم و وبرای موفقیتش براش دعا کردیم وهمراه باباجون رفت مدرسه و منو مهراساهم به محض بیدار شدن خانوم کوچولو آماده شدیم و راهی مدرسه داداشی شدیم ؛ مهراساجون شماهم یکسره دنبال داداش گلت میگشتی واین روزها خیلی تنها شدی. پسرم اسم معلم امسال خانم براتی هست وخیلی مهربونو آرومه ؛ امیدوارم تا آخرسال شاگرد خوبو درس خونی براش باشی گلم. وچندتایی از شاگردهایی که کلاس اول همراهت بودن امسال پیشت هستن . عزیزم امیدوارم امسالم مثل هرسال شاگرد اول کلاس ونمونه باشی. عزیز...
نویسنده :
مامانی وروجکها
9:18
سفر به نیشابور شهریور 93
سلام گل پسرم وگل دخترم بلاخره بعداز 6 ماه بار سفر بستیم تا بریم نیشابور زادگاه مامانتون.. باباجون واسه روز جمعه از سمنان به نیشابور برامون بلیط قطار گرفت وروز قبلش با کلی ساکو چمدون راهی سمنان خونه عمه جون شدیم . وقتی رسیدیم سمنان بابا بزرگو مادرجونو عمو ابراهیم هم اونجا بودن؛روز پر سرو صدایی بود وشمادوتا هم با دیدن دخترای عمه جون کلی ذوق میکردین ؛و فردای اونروز همراه بابایی و اکبرآقا رفتیم ایست...
نویسنده :
مامانی وروجکها
10:09
جمعه همراه عمو رحیم
سلام پسری ودختره نازم بازهم آخر هفته شد و قرارشد بریم بیرون ؛اول خواستیم با عمه جون بریم اما متاسفانه براشون مهمان اومد و اونا نتونستن با ما بیان وماهم برای اینکه تنها نباشیم به عمو رحیم و فاطمه جون خبر دادیم واونا هم با کمال میل قبول کردن . قرارشد صبح ساعت 8 بیان خونه ما بریم بیرون صبح زود بیدار شدیم وآماده شدیم وقتی صبح وسایلو گذاشتیم تو ماشین عمو رحیمشون رسیدن وهمه باهم سوار ماشین شدیم وبابایی ماروبرد نزدیک سد یک جنگل بکر بایک رودخونه آب وسکوت جنگل وتنها صدای آب بود وتکون خوردن شاخو برگ ومنم تمام وسیله هارو آماده کردم ویرای صبحانه هم رفتیم همونجا ؛نزدیک یکساعت راه بود اما اونقدر تو ماشین حرف میزدیم که متوجه زمان ن...
نویسنده :
مامانی وروجکها
12:13
روز دختر نازم
جمعه ودریاچه
این جمعه باهم رفتیم دریاچه صبح زود بیدار شدین وخوابالود سوار ماشین شدیم بچه ها کلی خوشحال شدین وقتی رسیدیم یکجا برای نشستن پیدا کردیم ؛ تا زیلو پهن کردیم مهراسا شروع کردی به گریه ونذاشتی بابایی صبحانه بخوره و مجبورش کردی شمارو ببره کنار آب ومهراساخانوم هم که فکر میکر...
کودکی...
به دوران کودکیت برگرد کودک که بودی از زندگی چه میدانستی؟ نگاهت معصوم و خندهای کودکانه ات از ته دل بزرگترین دلخوشیهایت داشتن اسباب بازی دوستت،پوشیدن گفش بزرگترها و حتی خوردن یک تکه کوچک شکلات بچه که بودی حسادت،کینه و نفرت در قلب کوچکت جایی نداشت دوست داشتنت پاک و بی ریا بخشیدنت با رضایت چاره ی ناراحتی ات یک لح...









